وقتی که شکست ! دلم را می گویم. 
نه آنجایی ‌که وقتی سیری و گشنگی اش با هم تلاقی میکند درد می گیرد، نه!
آنجایی را می گویم که وقتی زندگی سرد و گرمی اش قاطی می‌شود درد می آید..
همان تکه گوشتی که وقتی حست درد می گیرد تکانی به خودش می دهد و یک چیزی روی زبانت می اندازد .
یا التماس یا کنایه و گاهی جواب می‌گیرد و گاهی بی اعتنایی می بیند..
خلاصه که همین دل دردش آمد.
وقتی همه چیز تا یک قدمی امضای آن رضایت نامه ی نادیدنی پیش میرفت و درست همان لحظه ی آخر جوهر خودکارشان می خشکید و اذن دخول میرفت زیر پرونده های رد صلاحیت.
بعد آدم هی حیران میشد، هی حیران و حیران که خب چه شده؟
چرا؟
مگر چه کرده ام؟
و بزرگترین جواب همان بی پاسخی همیشگی بود.
شده بودم مثل بچه ها، پیش مادر میرفتم می گفتم پسرت را ببین، دلم را نشانش می دادم و می گفتم دلم را ببین! پسرت به این روز انداخته اش .. 
 مادرش اما مثل همه نبود، دست روی سرم می‌کشید
نوازشم میکرد 
تمام سعیش را می کرد که از دلم در بیاورد 
مثل مادر های دیگر نبود که! اینها فقط یک اخم الکی به بچه شان میکنند، بدون اینکه حواسشان به حس تو باشد.
میدانی؟ 
رویم نمی‌شد جای مادرش را بخواهم بدانم . 
 منزلی نداشت خب .. 
راستش همه ی ما میدانیم منزلی ندارد اما دست روی دست گذاشته ایم و نمیخواهیم بفهمیم .. 
شاید مثل من خجالت میکشیم .. هان؟!
خانه ی دخترش را که نشانم داد دیدم فرصت طلا که هیچ، کوه الماسی بود برای خودش!
فکرش را بکن .. بیست سال زندگی کردم و یکبار حواسم به شب جمعه نبود .. 
یکبار حواسم به کمیل و معنایش نبود .. 
خانه ی خوهرش مثل خانه ی همه ی قوم و خویش هایش رسم بود همه حواسشان به کمیل باشد .‌
نشستیم روی فرش خانه ی خواهرش و نمیدانم یکهو چه شد .. 
انگار همه ی بیست سال زندگی ابش گرفته شد و تفاله هایش بیرون ریخت . 
دیده ای بچه ها وسط گریه هرچه میخواهند نام میبرند؟ 
من هم هی گفتم و هی گفتم .. به مادر گفته بودم به دختر دوبرابرش را گفتم .. 
شنیده بودم برادرش قسم خورده که برایش از هرچیز مهم تر خواهرش هست..
من هم که پی یک دستآویز ..
آمد و زد و ماه سی روزش را پر نکرد و طلبید .. 
میخواهم بگویم برادر بودن برایش خرج برداشته بود :)