داشتم دربی میدیدم، بعد از تقریبا پنج سال. برای چند لحظه حواسم رفت به رنگ پیراهناشون و یادم اومد به چند شب پیش . 

توی حسینیه ی ابا عبداللهِ اردوگاه دهلران. 

گِرد دور هم نشسته بودیم و یه آقایی با یه کوله و یه خار وسطمون ایستاده بود و منتظر بود که ساکت بشیم و حرفشو شروع کنه. 

جریان خاری که خار مغیلان بود به کنار، اما وقتی ساکت شدیم دوتا پیراهن از توی کوله ش بیرون کشید .

یه پیراهن آبی و یه قرمز. منتظر هر چیزی بودم الا این لباسا . پرسید قیمت این لباسا چنده؟!

همه اون قیمتی که توی ذهنشون بود رو گفتن، سرتکون داد. خم شد و یه پیراهن دیگه بیرون کشید . 

این دفعه رنگ پیراهن توی دستش خاکی بود . گفت حالا بگین قیمت این پیراهن چنده؟!

هیچ کس هیچ چیزی نگفت .‌..