شوریده

پیراهنش تکه تکه بود ...

داشتم دربی میدیدم، بعد از تقریبا پنج سال. برای چند لحظه حواسم رفت به رنگ پیراهناشون و یادم اومد به چند شب پیش . 

توی حسینیه ی ابا عبداللهِ اردوگاه دهلران. 

گِرد دور هم نشسته بودیم و یه آقایی با یه کوله و یه خار وسطمون ایستاده بود و منتظر بود که ساکت بشیم و حرفشو شروع کنه. 

جریان خاری که خار مغیلان بود به کنار، اما وقتی ساکت شدیم دوتا پیراهن از توی کوله ش بیرون کشید .

یه پیراهن آبی و یه قرمز. منتظر هر چیزی بودم الا این لباسا . پرسید قیمت این لباسا چنده؟!

همه اون قیمتی که توی ذهنشون بود رو گفتن، سرتکون داد. خم شد و یه پیراهن دیگه بیرون کشید . 

این دفعه رنگ پیراهن توی دستش خاکی بود . گفت حالا بگین قیمت این پیراهن چنده؟!

هیچ کس هیچ چیزی نگفت .‌..

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
برگ همزاد من او بود که در مسلخ باد
دست بردم که نجاتش بدهم دست نداد
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان