دخترکم! 
راحیلِ ماه پیشانیِ کم طاقت روز های دلتنگی ام؛ سلام . 
حالا که دارم برایت می نویسم رسیده ام به ته ِ آن دلتنگی های مزمنی که تو بخاطر تنبلی های من وقتی از مصطفی برایت نمی گفتم، دچارِشان می شدی . 
همان هایی که بغض تا بیخ گلویت می آمد، یک رگ پشت مردمک هایت می سوخت و نگاهت نرم نرم تار و خیس می شد . 
می آمدی کنج ذهن من می نشستی، اخم می کردی و هِی می گفتی:« های! با توام ها! مصطفی یم کجاست؟! » 
میدانی دخترکم؟! 
امروز مادرت ترسید، تنش لرزید، آن عرق سرد و بهت آلود را روی تیره ی کمرش حس کرد . 
آن عرشی که بعضی ها از افتادنش می گویند او دید و افتادنش را هم حس کرد . 
لابد می پرسی از چه ترسید؟! جواب هایم یک دنیا پیچ و خم دارد اما بخواهم برای تو بگویم، از مصطفی! 
از انسانی که ساختمش، بزرگش کردم . لطافت توی روحش ریختم، محبت به دلش انداختم، مردانگی و غیرت به وجودش چشاندم و اعتقادش را ... راستش، پشت مصطفی پنهان شدنم ترساندم . 
کنار مصطفی بودنم ترساندم . زیر چتر اعتقاد مصطفی بودن، ترساندم . 
دخترکم، آدم ها اگر بخواهند می توانند ترسناک ترین شوند، آنقدر ترسناک که تورا از خودت بترسانند! 
خودی که همه ی هم و غمت یکی کردنش با حرف هایت هست و آدما ها به سفسطه یا حقیقت میان این ها یک خندق وا می کنند . 
آنقدر بزرگ که وقتی لبه اش می ایستی کم می ماند که از ترس سکته نکنی! 
دخترکم، امروز دلم می‌خواست کسی باشد. بنشیند کنارم، دست های یخ بسته ام را میان دست های گرمش بگیرد و فقط بگوید 
"نه! تو آنقدر ها هم بد نیستی ! .. این ها فقط بزرگش کردند . " 
راحیلکم .. مادرت سخت دلتنگ است . 
دلتنگ تو و مصطفی ای که سخت تن به خلوت هایتان می داد . . .