رَشتاک

رَشتاک

یا مقلب القلوب،
حَوِل حالَنا . . .

مادر به فدای نگاه تَرَت ...

پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۱۹ ق.ظ

"برای پسرم؛ مصطفی"


اون روزی که می‌خواستم پست مربوط جاموندنت رو بنویسم عین کسی بودم که بین زمین و آسمون معلق مونده بود. 

معلق بودم بین زمینی که هر ثانیه یادم می‌آورد این نوشته، این قدم، این قلم لیاقتش بالاتر از منه و آسمونی که می‌گفت تو پر بکش پروازش با من!

تو نگاهت به من بود، التماست به من بود و من خالقی که تو ترس مونده بود . 

ترس، وهم و حتی دوست داشتن.

من توی دوست داشتن تو مونده بودم. توی دوست داشتن مصطفی ها مونده بودم. 

می‌دونی توی دوست داشتن موندن یعنی چی؟ 

یعنی دل نکندَن. ینی نگهِت داشتن. 

یعنی بمون که نفسم به نفساتون کنار هم بنده ..

یعنی بمون که نباشی دق می‌کنیم. 

روی اون سنگ سردی که می‌خواست اسمتو روی تنش حَک کنه دق می کنیم؛ هم من و هم راحیل!

تو می‌خواستی بپری و من پاتو زنجیر کرده بودم.

من، منِ خالق راحیل پاتو زنجیر کردم .

من زنجیرو بستم دور پات. من زمین‌گیرت کردم آسمونی جان. 

من .. ولی انگار خودمم اسیر این زنجیر شدم.

شدم و موندم و موندی.. توی این زمین بی پدر! 

حالا هر بار می‌شنوم که می‌گه " منم باید برم..." دلم آتیش می‌گیره .

یکی یه وزنه ی سنگینِ هزار کیلویی می‌ذاره ته دلم و فقط می‌تونم با سنگینیش دق کنم.

مصطفیِ من ...

مردِ مردِ قصه هام . 

پسرک بال و پر بسته ی چشم و دل قشنگم.

پسرک ماهم

با اون نگاه پاکت

با اون چفه ی روی شونه ت

با اون سربند "یا زینب" ت

با اون روحی که همه‌ش همه ی همه ش بوی خاک غریب شلمچه می‌ده؛ موندنی شدی بخاطر ترسیدن من...

بدهکارتم!

تا ابدالدهر . . . تا لحظه ای که دستم بایسته و نگاهم سیاه بشه و نفسم ببره..

مدیون موندنتم...


"منم باید برم

آره برم سرم بره 

نذارم هیچ حرومی طرف حرم بره

یه روزی ام بیاد، نفس آخرم بره ..."


  • رآحیل

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی