شوریده

هِل دوست داری؟ | بیست سال بدون کتاب (یک)

•| آب‌نباتِ هل‌دار
مهرداد‌‌‌‌‌ صدقی |•



هل با اون طعم خاص و ملایم دوست نداشتنی‌ش بزرگترین محرک دوست نداشتنیِ این کتاب برای خوندن بود .
واقعیتش در بی هدف ترین انتخاب "آب‌نباتِ هل‌دار" رو قاطی ما بقی کتاب هایی که از میون قفسه ها برمی‌داشتم، برداشتم.
نه اینکه خودش سُر بخوره تو دستم، نه انقدر بی هدف هم نه!
مشهد که بودیم بین کتاب های فروشی دیده بودمش، برش داشته بودم برای دیدن قیمتش و واو! از سبکی خاصش کیف کردم.
باورت می‌شه؟
با این حجم انقدر سبک و خوش دست؟
این ولی یکی از دوست داشتنی ترین محرکا بود .
بعد هم که .. از حضور خیلی زیاد هلای روی جلدش اگر فاکتور بگیرم، من عاشق شکر پنیرم که "بجنورد"ی ها میگن آب نبات!
البته تا جایی که یادمه وقتی رفته بودیم بابا‌امان با چیزی به اسم شکر پنیر آشنا شدم، گمونم طرفای بابا امان بهش میگن"شکر پنیر"و طرفای محل زندگی "محسن" میگن آب نبات، خلاصه که اگه نخوردید بخورید! خیلی توصیه می‌شود!×
یکی دو سال پیش یه رمانی رو می‌خوندم به اسم" در قیرشب" جریانش بی ربط به "آب‌نبات هل‌دار" نبود .
دقیقا اینکه اون هم زندگی ساده ی شهری های مشابه به روستایی های الان رو، با سایه ی جنگ می‌گفت.
اون رمان اولین زاویه ی دید من به ایرانِ پشت جبهه بود و "آب نبات" دومیش. پیش از این تصور می‌کردم موقعی که جنگ بود،نه حقیقتش تصوری نداشتم!
همه ی تصور من و امثال منِ اینا رو نخونده خلاصه میشه توی میدون مین و خط مقدم و بیشتر آوانس بدیم اردوگاه های اسرای عراق!
حتی الان دارم فکر می‌کنم تصوری از عراقِ پشت جنگ هم ندارم.
لذا جالب بود و البته تلخ! توی در قیر شب جبهه رفتن رو از نگاه یه عاشق دیدم و دردم اومد و توی "آب‌نبات" از نگاه یه پسر بچه ی ده،دوازده ساله.
اون اوایل حس می‌کردم محسن بزرگه، بیستو داره حداقل!
حتی تا آخرش گوشه هایی از یه آدم چهل ساله ی با تجربه رو توش می‌دیدم اما محسن حقیقتا همون پسر بچه بود.
پسر بچه ای که گاهی واقعا اون آدم چهل ساله حرفاشو دو پهلو می‌کرد، برداشتاشو دوپهلو می‌کرد و رفتارش رو پخته..
مامانم گاهی تعریف می‌کرد اون موقع ها یه تلوزیون داشتیم که در داشت.
یا حتی بچه های دومی باید لباسای بزرگتریا رو می‌پوشیدن و و و
همه اینا رو به تفصیل توی "آب‌نبات" خوندم.
و شگفت زده شدم.
از اینکه الان توی چه موقعیت پرفکت و لاکچری ای هستم و قدر نمی‌دونم!
لذا مخی که با روزه گرفتن از کار میوفته رو باید داد همون صمیمی ترین دشمن محسن که حمید باشه تا بذارتش توی ترقه ش و بترکه!
گفتم " صمیمی ترین دشمن" و حقیقتا جمله ی توپیه .
برازنده ی خیلی از کسایی که ما اشتباها بهشون می‌گیم رفیق، دوست!


Boshra _p
۰۹ خرداد ۰۰:۱۳
چه خوب توضیح دادین درباره این کتاب... بیشتر مشتاق شدم به خوندنش!

پاسخ :

(ایموجی چشم قلبی) 
خیلی خووبه، حتما بخونیدش ^___^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
برگ همزاد من او بود که در مسلخ باد
دست بردم که نجاتش بدهم دست نداد
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان