از امید خسته بودم. خسته بودم از تصورِ محو روز هایی که نیومده اند اما همه شون توی ذهن من نقش دارن . 

انگار حافظه ی ذهنم پر شده بود و هی ارور می داد "فضای کافی موجود نیست لطفا تعدادی فایل حذف کنید " از ناچاری هم تصمیم گرفته بودم تموم روزایی که برای اومدنش با شوق لبخند می زنم رو حذف کنم و این ... چیزی به بزرگی یه اهدای عضو نیاز داشت . 

اهدای عضوی حیاتی مثل "امید" . 

واقعیتش حالا که دارم فکر می کنم و می نویسم از اینکه دیشب دستم به نوشتن نرفت و تیتر نزدم "لطفا کمی امید" راضی ام . از اینکه فقط به یه جمله ی کوتاه برای بیرون ریختن نا امیدی درونیم استفاده کردم راضی ام . 

آدمی مگه چیزی بیشتر از حال و هوای بهاره ؟! 

همین الانِ الان ابری، همین الانِ الان آفتابِ داغ! 

اصلا همین که قرار نیست فردا و فرداها رو بدون عذاب وجدانِ نخوندن امتحان سر کنم خودش یه امیده :))



پ.ن: در این که ما، الان بیشتر از هر وقت دیگه ای توی این کشور، توی این وطن "جمع اضداد"یم هیچ شک و تردیدی نیست . 

اما روی یک چیز میتونیم یقیناً حکم کنیم . اون هم اینه که همه ی ما به "انسانیت" معتقدیم . 

این که بخاطرِ دست گذاشتن یه عده "مذهبی" روی "یمن" به مرگ انسانیت توی این کشور توجهی نمی کنیم چیزی مخالف با انسانیته .