فکر می کنم توی زندگی آدمای حساس خیلی پیش میاد که به "رفتن" فکر کنن . به این که همه چیز رو بذاری پشت سرت، از تعلقاتت ببری و حتی مثل"الکساندر سوپر ولگرد" از هویتت هم بگذری و بری . 

فارغ از هر چیزی که به یک جایی بندت می کنه و نمیذاره نفس بکشی . نمیذاره از ته دل و اونجور که باید لبخند بزنی و زندگی کنی . . .

فکر می کردم این پست رو با شور و شوقِ این که این فیلم هم مثل "آب نباتِ هل دار" یهویی قل خورد بین فیلمایی که می خواستم دانلود کنم و یه جورایی اتفاقی دانلودش کردم و دیدم، شروع می شد، اما خب .. 

حالا که دیدمش و به ته رسیدم و به همپایِ دیده م پی ام دادم "تموم شد" همه ی حسام یهو مثل الکل پرید . 

من موندم و برگه ی کوچیکی که فقط چهار/پنج تا دیالوگ از فیلم رو توش یادداشت کردم و یه حس خلاء بی پایان ... 

میدونی؟ 

آخرین چیزی که توی سکانسِ پایانی فیلم به ذهنم رسید و یادداشت کردم "بخشش" بود . 

این که بخشیدن یه سری آدم میتونه چطور راه زندگی ما رو پیچیده تر یا حتی هموار تر کنه موضوع قابل تاملیه اما الان و این لحظه دارم بیشتر از هر چیزی به این فکر می کنم که "طبیعت وحشی" اسم ترسناکی داره . 

و کاش"کریستوفر مک کندلس" این وحشت رو درک می کرد و توی اون تنهایی وهم آور نمی موند . . . 



پ.ن 1: از سکانس اول فیلم مدام به این فکر می کردم که "وای دستاشو" "این الان دلش کیک خامه ای با چایی نمی خواد؟" "مار نیشش نمیزنه؟" و و و لذا برای چندمین بار به این پی بردم که اصلا آدم مناسبی برای مسافرت نیستم . 


پ.ن 2: نمی دونم واقعا این هست یا نه! اما خط و نخی که من از اول فیلم گرفتم و ولش نکردم و تا تهش دنبال همون نخ رفتم همه ش خلاصه می شد توی دیالوگ اون پیر مرد تنهایِ بازنشسته ی ارتش :)

"بین چیز های بزرگ و کوچیک باید هر دو رو انتخاب کنی . توی چیز هایی که تو درمورد خونواده ت به من گفتی، در مورد مادر و پدرت! و همینطور این که میدونم با کلیسا مشکل داری. اما اینجا یه چیزی خیلی بزرگتری هست که باید بخاطر اون قدر دانی کنیم . 

این چیزی که من میگم اصلا ربطی به خدا نداره . 

وقتی تو یکی رو می بخشی، عاشق میشی! و وقتی که تو عاشق میشی خدا نور و روشنی رو به تو میده .


پ.ن 3: مدت هاست خدا بهم نور و روشنی نداده :))

پ.ن 4: عنوان دیالوگی از فیلم .