.| بلندی های بادگیر

امیلی برونته |.

 

همین سر صبحی بود که داشتم خودمو خفه می کردم که بخوابم و روزمو با خواب نصفه کنم و دقیقا همون موقع مغز وقت نشناس داشت جمله به جمله ی این پست رو برای خودش ردیف می کرد  و از جهت تنبلی وعده دادم به خودم که "آره، اینا یادم می مونه! " و الان زهی خیال باطل! یک کلمه ش هم یادم نیست . و الان نمیدونم قراره کسی رو به خوندن "بلندی ها" مشتاق کنم یا کسی رو از نخوندنش راضی و حتی کسی رو مشتاق به نخوندنش .

با این حال ..

بلندی ها بشدت من رو یاد فیلم "غرور و تعصب" و خصوصا خونه ها و فاصله های خونه ها با همدیگه می اندازه، اما فقط فضایی که توی کتاب توصیف شده تصویر" غرور و تعصب" رو برای من تداعی میکنه، نه قصه :/ 

توی مقدمه ی کتاب ذکر شده بود که این کتاب بعد از مرگ "امیلی" معروف یا حتی میشه گفت کشف شد و شاید من از دسته ی اون هایی هستم که موقع حیات نویسنده ش خوندن و گفتن"خوب نیست! " و تند تند سرشونو به نفی تکون دادن. 

با این حال وقتی به ته قصه می رسی یه سکوتی می کنی، شاید اون ته تهِ دلت یه بغضی هم بکنی و یه چیزی شبیه یه آه از گلوت بیرون بیاد و آروم زمزمه کنی"آه هیتکلیفِ بیچاره! " 

شاید تنها دلیلی که با وجود دوست نداشتنی بودن این کتاب خوندمش "هیتکلیف" بود و اعجابی که "امیلی برونته" با قلمش و روایتش توی قصه پنهون کرده بود . 

به نظرم اینکه بتونی شخصیتی بنویسی که با وجود سیاه بودنش و حتی پلید بودنش باز هم خواننده نتونه ازش متنفر بشه اعجابِ قلمه :))



+before sunrise  و before sunset رو دیدم و مونده before midnight  . . . 

من موندم و یه عالمه حرف و صحنه و جیغ و هیجان از دیدن این دوتا و Ethan Hawke لعنتی!!! 


+ برای قدم های اول شاید بلندی ها لقمه ی پر و پیمونیه، هوم؟ 


+روز دختر پیش پیش مبارک :))