هیچوقت از جامعه شناسی و این اصطلاح های بی نمک حوصله سر بر خوشم نیامده و نمی آمد و نمی آید حتی! 
امروز اما از آن ویار های همیشگی گرفته بودم که مثلا یکهو در اوج خوشحالی دلم هوای دیدن ِ سکانس شهادت "رسول" برادر رضایِ روز سوم را می کند . 
لذا در اوج بی تفاوتی و گیج و منگی رفتم سراغ "دلشکسته" . اصلا به هوای بحث جامعه شناسی اش نه اما شاید به هوای دیدن ِ عشق شیرین و قابل لمسی که ته فیلم زیر زبانت می چشی .
راستش بعضی فیلم ها را هم توی بچگی باید دید و هم توی بزرگی، بزرگی آنقدر که یک عقیده ای برای خودت داشته باشی 
درکی از خوب و بدی داشته باشی و بتوانی خودی را از بیخودی تشخیص بدی ! 
دلشکسته از آن فیلم هاست، از آن هایی که اگر بی تفاوت هم نگاهش کنی باز تهش یک چیزی می چینی و می بری . شاید عشق شاید تنفر و شاید لبخندی کوتاه و گذرا ...
امروز که به حرف های "نفس" و نفس هایی که اینجا زاده شده اند اما روحشان برای این جا نیست،فکر می کردم گفتم کاش می شد همه ی ما ؛
همه ی ما، بعد از آن هایی که هشت سال رفتند و از صافیِ ایمان رد شدند یک پایان نامه ای داشتیم و یک همدرس تجویزی مثل "نفس"! 
حتی مثل "امیرعلی" .. جمع دو ضد و اجبار به همفکری ! 
حقیقتا اگر یک روز ما به مخالف ها اجازه ی بیانِ دلیل تنفر و در آخر مخالفتشان می دادیم و همینطور آن ها اجازه ی شناساندن آدم های ِ ناب ایمانی را به ما می دادند دنیا چیزی زیبا تر از الان بود ...



+دلم عجیب هوای جنوب کرده ... :(