درست وقتی منتظرم جواب"برگشتی؟"م بشه "آره" به این فکر میکنم که من همیشه آدم سخت هضم و بد هضمی ام . 
چه هضم دمپختکِ زردِ لذیذ مامان بزرگ چه هضم لحظه هایی که توی گور خوابیدن و حتی هضم حالا! تو! این حال ...
راستش زیر بارِ ترس کم آوردم . 
نجنگیدیم .
اما اون نقشه ای که گذاشتی روی زمین و ایستادی بالای سرش کلافه م کرده . 
اینکه ممکنه چونه بالا بندازی و بگی "نچ نمیشه" کلافه م کرده . 
جواب اومد "نه هنوز!" 
راستش من آدم ِ قوی ای نیستم ... 







+یه جایی دخترِ با اشک زل میزنه تو چشمای پیر مرد . پیر مرد نفسشو فوت می کنه .. آروم آروم چشمای چروکش جمع میشه و میشن یه خط صاف .
می خنده .. اشکِ چشمای دخترِ میدوعه پایین .. :)