شوریده

بزرگوار همیشه باید لقمه اش پر و پیمان می بود | بیست سال بدون کتاب (دو)

۰ نظر


.| بلندی های بادگیر

امیلی برونته |.

 

همین سر صبحی بود که داشتم خودمو خفه می کردم که بخوابم و روزمو با خواب نصفه کنم و دقیقا همون موقع مغز وقت نشناس داشت جمله به جمله ی این پست رو برای خودش ردیف می کرد  و از جهت تنبلی وعده دادم به خودم که "آره، اینا یادم می مونه! " و الان زهی خیال باطل! یک کلمه ش هم یادم نیست . و الان نمیدونم قراره کسی رو به خوندن "بلندی ها" مشتاق کنم یا کسی رو از نخوندنش راضی و حتی کسی رو مشتاق به نخوندنش .

با این حال ..

بلندی ها بشدت من رو یاد فیلم "غرور و تعصب" و خصوصا خونه ها و فاصله های خونه ها با همدیگه می اندازه، اما فقط فضایی که توی کتاب توصیف شده تصویر" غرور و تعصب" رو برای من تداعی میکنه، نه قصه :/ 

توی مقدمه ی کتاب ذکر شده بود که این کتاب بعد از مرگ "امیلی" معروف یا حتی میشه گفت کشف شد و شاید من از دسته ی اون هایی هستم که موقع حیات نویسنده ش خوندن و گفتن"خوب نیست! " و تند تند سرشونو به نفی تکون دادن. 

با این حال وقتی به ته قصه می رسی یه سکوتی می کنی، شاید اون ته تهِ دلت یه بغضی هم بکنی و یه چیزی شبیه یه آه از گلوت بیرون بیاد و آروم زمزمه کنی"آه هیتکلیفِ بیچاره! " 

شاید تنها دلیلی که با وجود دوست نداشتنی بودن این کتاب خوندمش "هیتکلیف" بود و اعجابی که "امیلی برونته" با قلمش و روایتش توی قصه پنهون کرده بود . 

به نظرم اینکه بتونی شخصیتی بنویسی که با وجود سیاه بودنش و حتی پلید بودنش باز هم خواننده نتونه ازش متنفر بشه اعجابِ قلمه :))



+before sunrise  و before sunset رو دیدم و مونده before midnight  . . . 

من موندم و یه عالمه حرف و صحنه و جیغ و هیجان از دیدن این دوتا و Ethan Hawke لعنتی!!! 


+ برای قدم های اول شاید بلندی ها لقمه ی پر و پیمونیه، هوم؟ 


+روز دختر پیش پیش مبارک :))

هِل دوست داری؟ | بیست سال بدون کتاب (یک)

۱ نظر

•| آب‌نباتِ هل‌دار
مهرداد‌‌‌‌‌ صدقی |•



هل با اون طعم خاص و ملایم دوست نداشتنی‌ش بزرگترین محرک دوست نداشتنیِ این کتاب برای خوندن بود .
واقعیتش در بی هدف ترین انتخاب "آب‌نباتِ هل‌دار" رو قاطی ما بقی کتاب هایی که از میون قفسه ها برمی‌داشتم، برداشتم.
نه اینکه خودش سُر بخوره تو دستم، نه انقدر بی هدف هم نه!
مشهد که بودیم بین کتاب های فروشی دیده بودمش، برش داشته بودم برای دیدن قیمتش و واو! از سبکی خاصش کیف کردم.
باورت می‌شه؟
با این حجم انقدر سبک و خوش دست؟
این ولی یکی از دوست داشتنی ترین محرکا بود .
بعد هم که .. از حضور خیلی زیاد هلای روی جلدش اگر فاکتور بگیرم، من عاشق شکر پنیرم که "بجنورد"ی ها میگن آب نبات!
البته تا جایی که یادمه وقتی رفته بودیم بابا‌امان با چیزی به اسم شکر پنیر آشنا شدم، گمونم طرفای بابا امان بهش میگن"شکر پنیر"و طرفای محل زندگی "محسن" میگن آب نبات، خلاصه که اگه نخوردید بخورید! خیلی توصیه می‌شود!×
یکی دو سال پیش یه رمانی رو می‌خوندم به اسم" در قیرشب" جریانش بی ربط به "آب‌نبات هل‌دار" نبود .
دقیقا اینکه اون هم زندگی ساده ی شهری های مشابه به روستایی های الان رو، با سایه ی جنگ می‌گفت.
اون رمان اولین زاویه ی دید من به ایرانِ پشت جبهه بود و "آب نبات" دومیش. پیش از این تصور می‌کردم موقعی که جنگ بود،نه حقیقتش تصوری نداشتم!
همه ی تصور من و امثال منِ اینا رو نخونده خلاصه میشه توی میدون مین و خط مقدم و بیشتر آوانس بدیم اردوگاه های اسرای عراق!
حتی الان دارم فکر می‌کنم تصوری از عراقِ پشت جنگ هم ندارم.
لذا جالب بود و البته تلخ! توی در قیر شب جبهه رفتن رو از نگاه یه عاشق دیدم و دردم اومد و توی "آب‌نبات" از نگاه یه پسر بچه ی ده،دوازده ساله.
اون اوایل حس می‌کردم محسن بزرگه، بیستو داره حداقل!
حتی تا آخرش گوشه هایی از یه آدم چهل ساله ی با تجربه رو توش می‌دیدم اما محسن حقیقتا همون پسر بچه بود.
پسر بچه ای که گاهی واقعا اون آدم چهل ساله حرفاشو دو پهلو می‌کرد، برداشتاشو دوپهلو می‌کرد و رفتارش رو پخته..
مامانم گاهی تعریف می‌کرد اون موقع ها یه تلوزیون داشتیم که در داشت.
یا حتی بچه های دومی باید لباسای بزرگتریا رو می‌پوشیدن و و و
همه اینا رو به تفصیل توی "آب‌نبات" خوندم.
و شگفت زده شدم.
از اینکه الان توی چه موقعیت پرفکت و لاکچری ای هستم و قدر نمی‌دونم!
لذا مخی که با روزه گرفتن از کار میوفته رو باید داد همون صمیمی ترین دشمن محسن که حمید باشه تا بذارتش توی ترقه ش و بترکه!
گفتم " صمیمی ترین دشمن" و حقیقتا جمله ی توپیه .
برازنده ی خیلی از کسایی که ما اشتباها بهشون می‌گیم رفیق، دوست!


برگ همزاد من او بود که در مسلخ باد
دست بردم که نجاتش بدهم دست نداد
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان