رَشتاک

روزی درخت تنومندی خواهی شد ...

رَشتاک

روزی درخت تنومندی خواهی شد ...

حس کنیم !

سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ق.ظ

میگفت آخر الزمان که شد مردم یا خودشون میفهمن یا خدا بهشون میفهمونه که "امام زمان ندارید"!

یا می فهمیم

یا میفهمونه :)






الّذین هم یُرائون !

شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۲۸ ق.ظ


ینی اگر بریم زیارت و برای اونایی که التماس دعا گفتن دعا کنیم ولی عکس از پیج اینستاگرامشون با پس زمینه ی گنبد نفرستیم که اون بنده ی خدا استوری کنه زیارتمون قبول نیست؟!




میگم که خودم بدونم .. 
قبلانا که این دم و دستگاها نبود بیشتر از زیارت یه چیزی میفهمیدی!
بیشتر حواست به زیارتنامه بود!
بیشتر حواست به اون بالایی بود ..


فرق نباید باشه؟!
مسجدیا .. 

کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ

شنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۲۱ ب.ظ

گاهی فکر میکنم به عنوان کسی که داره روانشناسی میخونه چقدر میتونم روان یک نفر رو، رفتاراش رو و حتی شخصیتشو پیش بینی کنم؟! 

چقدر میتونم مثل استاد روانشناسی تربیتی بایستم پشت اون تریبون و با نگاه کردن به آدمای نشسته ی مقابلم تشخیص بدم که فلانی مضطربه فلانی ناراحته و فلانی خیلی بیش از حد خوشحاله و حتی فلانی با اون طرز نگاه کردنش قصد تقلب کردن داره! 

این توانایی قطعا نیاز به تجربه ی بالا داره ولی خب تکلیف منه نوپا چی میتونه باشه؟ 

یادمه ترم اول هر نظریه ای که توی مباحث اساسی اومده بود رو چندین بار میخوندم و سعی میکردم یه نمونه ی زنده از اون نظریه پیدا کنم . 

این تلاش کم کم به همه ی درسام منتقل شد و حالا هر درسی رو که میخونم حتما باید براش نمونه ی زنده ای پیدا کنم . 

اما حالا و توی این لحظه واقعا پشیمونم. منطقی نیست . شاید حتی مسخره هم باشه اما وقتی داشتم اصول مشاوره ی سالمندان رو میخوندم، ترسیدم ! 

ترسیدم چون از مرگ میترسم. از پایان، از ته! 

از اینکه توی اطرافیانم دنبال این نشونه ها میگشتم .. 

شاید باید اسم این کتاب رو میذاشتن "قدم به قدم تا انهدام انسان" وقتی داره مرحله به مرحله فرسایش جسم و روح انسان رو میگه تا وقتی که بالاخره همه چیز متوقف و مرگ محقق بشه . 

 




وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها ..

جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۳۵ ق.ظ

نمیخواست حرف بزنه اما گفت:

_پیشرو های این جمهوری اسلامی حرف و عمل ۳۰ سال پیششونو گم کردن . 


راست میگه؟!

شایدم راست میگه .. شاید .. وقتی باورم نمیشه از روی خلوص نیت توی نماز بغضشون بترکه :(


+ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺼﺎﻑ ﺗﺰﻭﯾﺮ ﺑﺮﻭﻡ ﮐﻪ بدترین آﻓﺖ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﺖ . ﺗﺰﻭﯾﺮ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﺩﯾﺎﻧﺖ ﻭ ﺗﻘﻮﯼ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ . ﺗﺰﻭﯾﺮ ﺳﮑﻪ ﺍﯼاست  ﺩﻭﺭﻭ، ﮐﻪ ﺑﺮ ﯾﮏ ﺭﻭﯾﺶ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﮕﺮﺵ ﻧﻘﺶ ﺍﺑﻠﯿﺲ ﺍﺳﺖ . ﻋﻮﺍﻡ ﺧﺪﺍﯾﺶ را می ﺑﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﻫﻞ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺍﺑﻠﯿﺴﺶ .

 ﻭ ﭼﻪ ﺧﻮﻥ ﺩﻟﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﻋﻠﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺳرﺑﻪ ﺳﺠﻮﺩ ﺁﯾﻪ ﺧﻮﺍﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﺘﺪﯾﻦ.


این حسین کیست؟!

چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۴۷ ق.ظ
گفته بود عاشقایی که جاموندن برن لب مرز 
سلام بدن و بگن که تا همینجا تونستیم بیایم..
داشتم فکر میکردم لب مرز که بری و اینو بگی آقا نمیگه بقیش با من؟!


+شرط اول قدم آن است که مجنون باشی :)

+


شاید اگه تو برگردی بشه از چیزی نترسید ..!

جمعه, ۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۳۷ ب.ظ

فی الواقع روحمو میگم . 

شده حس کنین یه جا مونده؟ 

از وقتی برگشتم حس میکنم همونجا مونده .. 

توی همون سنگر خاکی و تنگ.

دقیقا همونجایی نشسته که نشستم و پرسیدم:

_چجوری اینجا میخوابیدن؟ 

چجوری ...

پیراهنش تکه تکه بود ...

پنجشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۴۶ ب.ظ

داشتم دربی میدیدم، بعد از تقریبا پنج سال. برای چند لحظه حواسم رفت به رنگ پیراهناشون و یادم اومد به چند شب پیش . 

توی حسینیه ی ابا عبداللهِ اردوگاه دهلران. 

گِرد دور هم نشسته بودیم و یه آقایی با یه کوله و یه خار وسطمون ایستاده بود و منتظر بود که ساکت بشیم و حرفشو شروع کنه. 

جریان خاری که خار مغیلان بود به کنار، اما وقتی ساکت شدیم دوتا پیراهن از توی کوله ش بیرون کشید .

یه پیراهن آبی و یه قرمز. منتظر هر چیزی بودم الا این لباسا . پرسید قیمت این لباسا چنده؟!

همه اون قیمتی که توی ذهنشون بود رو گفتن، سرتکون داد. خم شد و یه پیراهن دیگه بیرون کشید . 

این دفعه رنگ پیراهن توی دستش خاکی بود . گفت حالا بگین قیمت این پیراهن چنده؟!

هیچ کس هیچ چیزی نگفت .‌..

وقتی که شکست ..

سه شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۱۵ ب.ظ

وقتی که شکست ! دلم را می گویم. 
نه آنجایی ‌که وقتی سیری و گشنگی اش با هم تلاقی میکند درد می گیرد، نه!
آنجایی را می گویم که وقتی زندگی سرد و گرمی اش قاطی می‌شود درد می آید..
همان تکه گوشتی که وقتی حست درد می گیرد تکانی به خودش می دهد و یک چیزی روی زبانت می اندازد .
یا التماس یا کنایه و گاهی جواب می‌گیرد و گاهی بی اعتنایی می بیند..
خلاصه که همین دل دردش آمد.
وقتی همه چیز تا یک قدمی امضای آن رضایت نامه ی نادیدنی پیش میرفت و درست همان لحظه ی آخر جوهر خودکارشان می خشکید و اذن دخول میرفت زیر پرونده های رد صلاحیت.
بعد آدم هی حیران میشد، هی حیران و حیران که خب چه شده؟
چرا؟
مگر چه کرده ام؟
و بزرگترین جواب همان بی پاسخی همیشگی بود.
شده بودم مثل بچه ها، پیش مادر میرفتم می گفتم پسرت را ببین، دلم را نشانش می دادم و می گفتم دلم را ببین! پسرت به این روز انداخته اش .. 
 مادرش اما مثل همه نبود، دست روی سرم می‌کشید
نوازشم میکرد 
تمام سعیش را می کرد که از دلم در بیاورد 
مثل مادر های دیگر نبود که! اینها فقط یک اخم الکی به بچه شان میکنند، بدون اینکه حواسشان به حس تو باشد.
میدانی؟ 
رویم نمی‌شد جای مادرش را بخواهم بدانم . 
 منزلی نداشت خب .. 
راستش همه ی ما میدانیم منزلی ندارد اما دست روی دست گذاشته ایم و نمیخواهیم بفهمیم .. 
شاید مثل من خجالت میکشیم .. هان؟!
خانه ی دخترش را که نشانم داد دیدم فرصت طلا که هیچ، کوه الماسی بود برای خودش!
فکرش را بکن .. بیست سال زندگی کردم و یکبار حواسم به شب جمعه نبود .. 
یکبار حواسم به کمیل و معنایش نبود .. 
خانه ی خوهرش مثل خانه ی همه ی قوم و خویش هایش رسم بود همه حواسشان به کمیل باشد .‌
نشستیم روی فرش خانه ی خواهرش و نمیدانم یکهو چه شد .. 
انگار همه ی بیست سال زندگی ابش گرفته شد و تفاله هایش بیرون ریخت . 
دیده ای بچه ها وسط گریه هرچه میخواهند نام میبرند؟ 
من هم هی گفتم و هی گفتم .. به مادر گفته بودم به دختر دوبرابرش را گفتم .. 
شنیده بودم برادرش قسم خورده که برایش از هرچیز مهم تر خواهرش هست..
من هم که پی یک دستآویز ..
آمد و زد و ماه سی روزش را پر نکرد و طلبید .. 
میخواهم بگویم برادر بودن برایش خرج برداشته بود :)

آرام جانت شوم، آرام جانی؟؟

چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۴۱ ب.ظ
آدم هارا که بخواهی آرام کنی باید توی جاده ای که دارند راه می روند قدم بزنی .
باید درکشان کنی، باید بفهمیشان و این فهمیدن را باید بفهمانی!
مهم نیست علت ناراحتیشان برای تو مضحک ترین است . 
مهم این است که برای آن ها آنقدر بزرگ و زهر دار بوده که نا آرام شوند.

چاق سلامتی :)

سه شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۴۴ ب.ظ

همیشه ابتدای هر راهی سخت است .

حتی اگر ابتدایی ترین پست وبلاگی باشد که برایش ذوق فراوانی داشته ای..

ادم یک جور عجیبی بهم ریخته میشود 

خودش که نه 

صدا های توی ذهنش ..

یک طرف دارد میگوید اصلا هدفت چه بود وقتی آن دکمه ی ساخت وبلاگ را زدی؟

دیگری میگوید قرار است از کجا بگوییم؟ 

و آن سو دوتایشان نشسته اند سر اسمی که انتخاب کرده ای بحث میکنند ..

و تو آن میان ایستاده ای و با حسی تلفیق از هیجان و استرس نگاهشان میکنی . 

راستش اصلا دلت نمیخواهد نگاهت را به سمت چپی بنشانی که نشسته و میگوید این چندمین وبلاگ است؟ 

این راهم قرار است مثل قبلی ها رها کنی؟ 

نکند وسط راه حذفش کنی دیوانه جان؟ 

اصلا بگو ببینم حرفی داری

فاز منفی ای که برای خودش همیشه ساز ناکوک کوک میکند و میخواند دیگر .. 

نباید که حرف هرکسی و حسی را گوش داد!

مهم الان و این لحظه این است که من برای این صفحه ی مجازی 

این آدرس عجیبا قریبا و این اسم خفن ناک 

و حتی این قالب و این عکس پر از حس خوب دخترانه سرشار از لبخندم .

توی این لحظه مگر چیز بیشتری هم میتواند باشد؟



+سلام 

خوبید خوشید؟ 

اون گوشه ی بیان که جای کسی نیست،هست؟ 

من بشینم؟ 


+عصرتون دل انگیز ...