رَشتاک

رَشتاک

یا مقلب القلوب،
حَوِل حالَنا . . .



صدای بلند بغضی که شکست پرتم کرد توی دنیای آدمای اطرافم. آدمایی که امروز ساعت ها بینشون چرخ خوردم. حرفاشونو شنیدم، بغضاشونو دیدم. ولی هیچ کدوم به اندازه ی آدمی که رو به روم، سرش رو تکیه داد به شونه ی همسرش و بغضش بلند و سنگین شکست نگاهم‌و، حواسم‌و به خودش جذب نکرد. آدمی که با گریه دم گوش شوهرش می گفت "بگو" "توام بهش بگو" . . . بگو! .. توام بهش بگو! .. شما هم بهش بگید ... حتی یه جمله،حتی دوتا کلمه که " آقا؟! می‌طلبی؟ " همین که صداش کنی، صدات می‌کنه :)*
پ.واو*: دیشب به سختی تونستم وارد اکانت اینستاگرام بشم لذا تصمیم بر آن شد که پست های وی را اینجا هم به اشتراک بگذارم.
پ.واو=پاورقی^_^
  • رآحیل

"برای پسرم؛ مصطفی"


اون روزی که می‌خواستم پست مربوط جاموندنت رو بنویسم عین کسی بودم که بین زمین و آسمون معلق مونده بود. 

معلق بودم بین زمینی که هر ثانیه یادم می‌آورد این نوشته، این قدم، این قلم لیاقتش بالاتر از منه و آسمونی که می‌گفت تو پر بکش پروازش با من!

تو نگاهت به من بود، التماست به من بود و من خالقی که تو ترس مونده بود . 

ترس، وهم و حتی دوست داشتن.

من توی دوست داشتن تو مونده بودم. توی دوست داشتن مصطفی ها مونده بودم. 

می‌دونی توی دوست داشتن موندن یعنی چی؟ 

یعنی دل نکندَن. ینی نگهِت داشتن. 

یعنی بمون که نفسم به نفساتون کنار هم بنده ..

یعنی بمون که نباشی دق می‌کنیم. 

روی اون سنگ سردی که می‌خواست اسمتو روی تنش حَک کنه دق می کنیم؛ هم من و هم راحیل!

تو می‌خواستی بپری و من پاتو زنجیر کرده بودم.

من، منِ خالق راحیل پاتو زنجیر کردم .

من زنجیرو بستم دور پات. من زمین‌گیرت کردم آسمونی جان. 

من .. ولی انگار خودمم اسیر این زنجیر شدم.

شدم و موندم و موندی.. توی این زمین بی پدر! 

حالا هر بار می‌شنوم که می‌گه " منم باید برم..." دلم آتیش می‌گیره .

یکی یه وزنه ی سنگینِ هزار کیلویی می‌ذاره ته دلم و فقط می‌تونم با سنگینیش دق کنم.

مصطفیِ من ...

مردِ مردِ قصه هام . 

پسرک بال و پر بسته ی چشم و دل قشنگم.

پسرک ماهم

با اون نگاه پاکت

با اون چفه ی روی شونه ت

با اون سربند "یا زینب" ت

با اون روحی که همه‌ش همه ی همه ش بوی خاک غریب شلمچه می‌ده؛ موندنی شدی بخاطر ترسیدن من...

بدهکارتم!

تا ابدالدهر . . . تا لحظه ای که دستم بایسته و نگاهم سیاه بشه و نفسم ببره..

مدیون موندنتم...


"منم باید برم

آره برم سرم بره 

نذارم هیچ حرومی طرف حرم بره

یه روزی ام بیاد، نفس آخرم بره ..."


  • رآحیل


دخترکم! 
راحیلِ ماه پیشانیِ کم طاقت روز های دلتنگی ام؛ سلام . 
حالا که دارم برایت می نویسم رسیده ام به ته ِ آن دلتنگی های مزمنی که تو بخاطر تنبلی های من وقتی از مصطفی برایت نمی گفتم، دچارِشان می شدی . 
همان هایی که بغض تا بیخ گلویت می آمد، یک رگ پشت مردمک هایت می سوخت و نگاهت نرم نرم تار و خیس می شد . 
می آمدی کنج ذهن من می نشستی، اخم می کردی و هِی می گفتی:« های! با توام ها! مصطفی یم کجاست؟! » 
میدانی دخترکم؟! 
امروز مادرت ترسید، تنش لرزید، آن عرق سرد و بهت آلود را روی تیره ی کمرش حس کرد . 
آن عرشی که بعضی ها از افتادنش می گویند او دید و افتادنش را هم حس کرد . 
لابد می پرسی از چه ترسید؟! جواب هایم یک دنیا پیچ و خم دارد اما بخواهم برای تو بگویم، از مصطفی! 
از انسانی که ساختمش، بزرگش کردم . لطافت توی روحش ریختم، محبت به دلش انداختم، مردانگی و غیرت به وجودش چشاندم و اعتقادش را ... راستش، پشت مصطفی پنهان شدنم ترساندم . 
کنار مصطفی بودنم ترساندم . زیر چتر اعتقاد مصطفی بودن، ترساندم . 
دخترکم، آدم ها اگر بخواهند می توانند ترسناک ترین شوند، آنقدر ترسناک که تورا از خودت بترسانند! 
خودی که همه ی هم و غمت یکی کردنش با حرف هایت هست و آدما ها به سفسطه یا حقیقت میان این ها یک خندق وا می کنند . 
آنقدر بزرگ که وقتی لبه اش می ایستی کم می ماند که از ترس سکته نکنی! 
دخترکم، امروز دلم می‌خواست کسی باشد. بنشیند کنارم، دست های یخ بسته ام را میان دست های گرمش بگیرد و فقط بگوید 
"نه! تو آنقدر ها هم بد نیستی ! .. این ها فقط بزرگش کردند . " 
راحیلکم .. مادرت سخت دلتنگ است . 
دلتنگ تو و مصطفی ای که سخت تن به خلوت هایتان می داد . . . 


  • رآحیل


بی شک اگر یک روزی به جایی رسیدم که بدونم حداقل دو نفر حرفمو میشنون یا حتی میخونن و یه جایی مثالشو میزنن و به گوش چهار نفر میرسونن و یک نفر فقط می فهمه! حتما میگم که مثبت باشید ! 
نه مثبتی که اگر اتفاق هولناکی براتون افتاد(خدای ناکرده) باز هم بخندین و بگین ممکن بود این اتفاق وحشیانه تر از این برام رخ بده و عیب نداره و فلان .
البته این هم در نوع خودش نگاه خوبیه ولی منظور من از مثبت این نیست! منظور من اینه که اگر تو زندگیتون با کسی برخورد کردید و قرار شد چند صباحی بیشتر از صباح های عادی باهاش وقت بگذرونید و حتی به سرتون زد که به این آدم نزدیک تر و نزدیک تر و نزدیک تر بشید حتما حواستون به روحیات طرف مقابلتون باشه! 
اگر دیدین برای آینده ذوق داره! رویا پردازی میکنه ! نگاهش به فردا و حتی یک لحظه ی بعدش خوب و لبخندیه بدونین که این آدم آدم مثبتیه . 
و حواستونو جمع کنید که برای این آدم حرف از نشد و نمیشه و نخواهد شد یعنی مرگ! 
یعنی نرم نرم به جایی میرسونیتش که یا از زندگی ناامید میشه یا سعی میکنه کنارتون بذاره و این خودش باعث میشه همه چیز رابطه تون بهم گره بخوره و ... 
لذا مثبت باشید 😊

+پ.نان: حالا شاید دو نفر پیدا شدن که بخونن حرفمو .. خدارو چه دیدید؟!

  • رآحیل

دیشب توییت زدم "تاریخ تکرار می شود"

و فکر کردم الان کجای تاریخیم ؟
اونجا که علی تنها و ساکت بود؟
اونجا که کوفیا توی سر خودشون می زدن که آقا پشیمونیم !
ولی اون کوفی با کوفی الان نیت قلبیش یکی بود؟
الان جایی ایستادیم که هممون پشیمونیم   ...

  • رآحیل

میگفت آخر الزمان که شد مردم یا خودشون میفهمن یا خدا بهشون میفهمونه که "امام زمان ندارید"!

یا می فهمیم

یا میفهمونه :)






  • رآحیل


ینی اگر بریم زیارت و برای اونایی که التماس دعا گفتن دعا کنیم ولی عکس از پیج اینستاگرامشون با پس زمینه ی گنبد نفرستیم که اون بنده ی خدا استوری کنه زیارتمون قبول نیست؟!




میگم که خودم بدونم .. 
قبلانا که این دم و دستگاها نبود بیشتر از زیارت یه چیزی میفهمیدی!
بیشتر حواست به زیارتنامه بود!
بیشتر حواست به اون بالایی بود ..


فرق نباید باشه؟!
مسجدیا .. 
  • رآحیل

گاهی فکر میکنم به عنوان کسی که داره روانشناسی میخونه چقدر میتونم روان یک نفر رو، رفتاراش رو و حتی شخصیتشو پیش بینی کنم؟! 

چقدر میتونم مثل استاد روانشناسی تربیتی بایستم پشت اون تریبون و با نگاه کردن به آدمای نشسته ی مقابلم تشخیص بدم که فلانی مضطربه فلانی ناراحته و فلانی خیلی بیش از حد خوشحاله و حتی فلانی با اون طرز نگاه کردنش قصد تقلب کردن داره! 

این توانایی قطعا نیاز به تجربه ی بالا داره ولی خب تکلیف منه نوپا چی میتونه باشه؟ 

یادمه ترم اول هر نظریه ای که توی مباحث اساسی اومده بود رو چندین بار میخوندم و سعی میکردم یه نمونه ی زنده از اون نظریه پیدا کنم . 

این تلاش کم کم به همه ی درسام منتقل شد و حالا هر درسی رو که میخونم حتما باید براش نمونه ی زنده ای پیدا کنم . 

اما حالا و توی این لحظه واقعا پشیمونم. منطقی نیست . شاید حتی مسخره هم باشه اما وقتی داشتم اصول مشاوره ی سالمندان رو میخوندم، ترسیدم ! 

ترسیدم چون از مرگ میترسم. از پایان، از ته! 

از اینکه توی اطرافیانم دنبال این نشونه ها میگشتم .. 

شاید باید اسم این کتاب رو میذاشتن "قدم به قدم تا انهدام انسان" وقتی داره مرحله به مرحله فرسایش جسم و روح انسان رو میگه تا وقتی که بالاخره همه چیز متوقف و مرگ محقق بشه . 

 




  • رآحیل

نمیخواست حرف بزنه اما گفت:

_پیشرو های این جمهوری اسلامی حرف و عمل ۳۰ سال پیششونو گم کردن . 


راست میگه؟!

شایدم راست میگه .. شاید .. وقتی باورم نمیشه از روی خلوص نیت توی نماز بغضشون بترکه :(


+ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺼﺎﻑ ﺗﺰﻭﯾﺮ ﺑﺮﻭﻡ ﮐﻪ بدترین آﻓﺖ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﺖ . ﺗﺰﻭﯾﺮ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﺩﯾﺎﻧﺖ ﻭ ﺗﻘﻮﯼ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ . ﺗﺰﻭﯾﺮ ﺳﮑﻪ ﺍﯼاست  ﺩﻭﺭﻭ، ﮐﻪ ﺑﺮ ﯾﮏ ﺭﻭﯾﺶ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﮕﺮﺵ ﻧﻘﺶ ﺍﺑﻠﯿﺲ ﺍﺳﺖ . ﻋﻮﺍﻡ ﺧﺪﺍﯾﺶ را می ﺑﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﻫﻞ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺍﺑﻠﯿﺴﺶ .

 ﻭ ﭼﻪ ﺧﻮﻥ ﺩﻟﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﻋﻠﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺳرﺑﻪ ﺳﺠﻮﺩ ﺁﯾﻪ ﺧﻮﺍﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﺘﺪﯾﻦ.


  • رآحیل
گفته بود عاشقایی که جاموندن برن لب مرز 
سلام بدن و بگن که تا همینجا تونستیم بیایم..
داشتم فکر میکردم لب مرز که بری و اینو بگی آقا نمیگه بقیش با من؟!


+شرط اول قدم آن است که مجنون باشی :)

+


  • رآحیل