شوریده

اونا که رفتن و جنگیدن و راهشون مشخص شد موندیم ما . . .

۰ نظر


هیچوقت از جامعه شناسی و این اصطلاح های بی نمک حوصله سر بر خوشم نیامده و نمی آمد و نمی آید حتی! 
امروز اما از آن ویار های همیشگی گرفته بودم که مثلا یکهو در اوج خوشحالی دلم هوای دیدن ِ سکانس شهادت "رسول" برادر رضایِ روز سوم را می کند . 
لذا در اوج بی تفاوتی و گیج و منگی رفتم سراغ "دلشکسته" . اصلا به هوای بحث جامعه شناسی اش نه اما شاید به هوای دیدن ِ عشق شیرین و قابل لمسی که ته فیلم زیر زبانت می چشی .
راستش بعضی فیلم ها را هم توی بچگی باید دید و هم توی بزرگی، بزرگی آنقدر که یک عقیده ای برای خودت داشته باشی 
درکی از خوب و بدی داشته باشی و بتوانی خودی را از بیخودی تشخیص بدی ! 
دلشکسته از آن فیلم هاست، از آن هایی که اگر بی تفاوت هم نگاهش کنی باز تهش یک چیزی می چینی و می بری . شاید عشق شاید تنفر و شاید لبخندی کوتاه و گذرا ...
امروز که به حرف های "نفس" و نفس هایی که اینجا زاده شده اند اما روحشان برای این جا نیست،فکر می کردم گفتم کاش می شد همه ی ما ؛
همه ی ما، بعد از آن هایی که هشت سال رفتند و از صافیِ ایمان رد شدند یک پایان نامه ای داشتیم و یک همدرس تجویزی مثل "نفس"! 
حتی مثل "امیرعلی" .. جمع دو ضد و اجبار به همفکری ! 
حقیقتا اگر یک روز ما به مخالف ها اجازه ی بیانِ دلیل تنفر و در آخر مخالفتشان می دادیم و همینطور آن ها اجازه ی شناساندن آدم های ِ ناب ایمانی را به ما می دادند دنیا چیزی زیبا تر از الان بود ...



+دلم عجیب هوای جنوب کرده ... :(



 
 

بزدل ها پیش از مرگشان بار ها می میرند ...

۱ نظر


شروع کردن همیشه سخته! شرع هر چیزی .. مثل شروع این پست. خصوصا که بخوای بعد از یه مدت زیاد ِ تقریبا یک ماهه دوباره بنویسی با یه عالمه حرفی که شروعش برات سخته! 
میدونی؟! 
چندین بار سیستمو روشن کردم، نتو وصل کردم و وارد میز کار وبلاگم شدم و صفحه "ارسال مطلب" رو باز کردم و بعد ایستادم. 
پنج دقیقه، ده دقیقه، بیست دقیقه! 
و آخر ساکت تر از قبل صفحه رو بستم و گذاشتم حرفایی که گفتنشون کل روز فکرمو به خودش مشغول کرده بود حالا بریزه توی دره ی ناگفته های ذهنم و شاید فراموش بشه . 
ولی امروز انگار انگشتام دلشون برای کیبورد تنگ شده . نمی تونم حرفای نگفته م رو بریزم توی دره خصوصا اینکه هیچ مخاطبی نیست که بتونم جسته گریخته حتی، براش چیزی بگم. 
واقعیتش دلم برای تابستونِ سرتاسرِ سالم تنگ شده . همه ی روزایی که باوجود دانشگاه و درس و امتحان بازم تابستون بود و تعطیل! 
حالا هر روزم پرِ پر شده و حتی نمی تونم یه فیلم ببینم مگر هفته ای یکبار اونم عصر پنج شنبه و شب جمعه :/
لذا، دیشب divergent دیدم . 
بگذریم از اینکه تمِ تخیلی رقیقی داره و برای ما تخیلی دوست ندارا قابل هضم و حتی جذابه! حتی تر توصیه می کنم ببینید و با سکانسایِ مختص ِ شجاعتا کیف کنید! :))
اما این فیلم به یه نکته ی جالب رسوندم؛ شجاعت! 
نکته ای که دیشب لابه لای فکرام بیشتر به اینش توجه می کردم که این یکی دو هفته چندین بار با چندین شکل مختلف برام تکرار شده . دلیلِ این تکرار رو نمی دونم، احتمالا اتفاقیه اما موضوع ِ قابل تاملیه برام. 
روزای اول ِ کلاس استادمون از بزرگترین شجاعتی که تو زندگیش داره خرج می کنه حرف زد، شجاعتی که خلاصه می شد توی یک "انتخاب" و "موندن به پای اون انتخاب" ...
طبیعتا هر شجاعتی با یه سختی یا ترس روبه روعه و وقتی از سختیاش گفت از خودم پرسیدم "توام میتونی؟!" 
از اون روز تا همین دیشب به این فکر می کنم که "من آدم شجاعی هستم؟!" 
شاید شجاعت گفتن خیلی حرفا رو داشته باشم . شاید شجاعت انجام دادن بعضی کارا رو داشته باشم . اما به نظرم شجاعت وقتی معنا پیدا می کنه که اون سختی و ترس رو پیش چشمات ببینی ... و حقیقتش من اصلا آدمِ شجاعی نیستم . 
درست مثل "بئاتریس" از دیدن شجاعتا کیف می کنم. حتی اگر انتخابی مثل اون بهم بدن برای ادامه ی زندگی فرقه ی شجاعت رو انتخاب می کنم.
شاید سوار اون قطار بشم اما قطعا از بالای اون ساختمون نمی پرم ! 
با این حال فکر می کنم همه ی ما یه روزی توی زندگیمون توی دوراهی شجاع بودن یا بزدل بودن گیر می کنیم و چقدر خوب میشه که بتونیم شجاعت رو انتخاب کنیم حتی اگر قرار باشه بعدش با سختی های بدتر از اون دوراهی درگیر بشیم :) 



+تاحالا بهش فکر کردید؟! 

+بزدل ها پیش از مرگشان بارها می میرند، شجاع ها تنها یکبار مرگ را تجربه می کنند! | ویلیام شکسپیر 


چشمِ زن، زودتر به اشک می رسد

۰ نظر




امیرخانی از نه مناره یِ توی هرات می گفت اما هیچ حرف هایش را ملتفت نمی شدم . 

امیرخانی خوب حرف می زند، روان تعریف می کند، ترش و شرینِ متنش به یک اندازه ست اما متاسفانه همه ی حرف ها و روایاتش کمی از قاعده ی فهم ما بیش تر است . 

لذا آثار نثر امیر خانی مرا هم در خود غرق نمود . . . :))


.

.

.

برق رفته بود . من اینجا "ناردون"گوش میدادم و دختر همسایه با گیتارش "جان مریم " می زد . 

یادم به رباتِ فیلم دیشبی افتاد، هر غلطی که تو بگویی می کرد اما می گفت احساسات را نمی فهمد . 

کاری به چرند بودنش ندارم اما کاش واقعا چیزی از احساسات نمی فهمیدم . 

کاش نمی فهمیدم این که یکهو دلم می گیرد و چشمانم تیر می کشد و به اشک می نشنید نامش حسادت است و وجودش نشانِ یک حس ! 


.

.

.

+کاری نکنیم که آدما از دوست داشتنمون بدشون بیاد و بدتر، پشیمون بشن! 

+به یک نفر که مدتی آینه ی تمام نمای "من " بشود نیازمندیم . 




برگ همزاد من او بود که در مسلخ باد
دست بردم که نجاتش بدهم دست نداد
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان